Tuesday, May 22, 2007

آتشفشان من ...

دهقان سرزمين خشک دل شکسته ام شده اي و هيچ برداشت نمي کني ؟ خوش يمن بودي اما ، بعد از آمدنت باران به آشتي خاکم آمد و تو از آن سال به بعد کرور کرور قلبم را برداشت کردي ... اما حالا آفت تنهايي حاصلت را کمي بد کرده ... آخر تازگيها کشتت را مي خواهي ديم به بار بياوري... تو که خود استادي ، و من غريبانه مي دانم که ديگر خاک خوش شخم مرا نمي پسندي و بذر نجابتت را بر زمين ديگر مي پاشي ... امامي خواستم بداني ، زمين پاري تو ديگر سالها ، پر از گياهان وحشي شده است که ديمي هر سال به ثمر مي نشينند، يک گوشه ايم گل و دگر جايم خار روئيده ، آخر هيچ باغباني مرا دگربار هرس نکرد، شايد مي خواهي بکر بمانم.
عفت ندريده اي که بکارت قلبش را تو دريده اي ، "برايم بنويس " اما باران باريد "برايم بنويس" و چه خوش بود، و چه خوب مرا طراوت بخشيد، آتشفشاني را به فوران کشاند ، کوه آتشين خاموشت به حيراني تو مانده بود ، و اينک لرزيدن گرفته است ، مي خواهم غرش بزنم ... آتشت بزنم ، بسوزانمت ، و تمام گرمايم را هديه راه تو کنم ، تا بداني که چقدر مبتلايت شده ام ...
همه حرارتم را به کاغد مي آورم و تو را به لذتي ديگر گونه مي کشانم که هيچ چيز نتواند آنرا به تو بدهد ... غرشهاي اين قلم، صداي قلبيست به نزديکي گوش ات ، که تو را به وجد خواهد آورد ...
هرچند به پيش تو ، مرا چه به ادعاي آتش زدن ، که تو در سلسله جبال عشق ، آتشفشاني منفردي که با هيچ قله ديگر قابل قياس نيستي .