آناکارنین
"در يک ده ، نفر اول بودن بهتر از آن است که در يک شهر نفر دوم باشي ..."
کودک درونمان را مي کشيم ، با تمام تمناهايش ، مي رويم و از تمام ذوق ها، آرزوها و احساساتمان پله هاي نامطمئن مي سازيم ، از رويشان مي گذريم تا به آن سو برويم ، آن طرف اما نمي دانيم چه به انتظارمان نشسته است ، شايد اما وهم ندانستن بهترين بهانه تجربه کردنش باشد...
مي روي به آن سمتي که پر از ناشناخته هاست ، کشف کردن شايد بهتر ازتجربه مکرر يک واقعه تکراريست و هرچند اگر نامعمول و حتي نامعلوم باشد ، گاهي توهم يک هواي سرد تو را از زمستاني ترين روزها به وراي شهر تبرک خورشيد مي کشاند تاکور سوي گرمايي را بجويي و به سويش بخزي ، و اين ، لاجرم تلاشي مي شود براي کشف افشانه هاي گرم شعله هاي آتشين خورشيد ، حال اما در ابتداي بهار طبيعت روزگار من چنان شبيه به اين مثال شده است که مي توانم به اطمينان بگويم براي يافتن ردپاي خورشيد به هرجايي سرک مي کشم ، بي شرم و بي هيچ خجالتي، به آستانه هر دري رسيدم مي گشايمش تا بلکه به اندرونيش ، چيزي ، نوري ، طلسم شکني يا هر آنچه شبيه اينهاست بيابم ، آري ، مي روم ، به کشف ناشناخته هاي ناديده ... ما گاهي به فراخور دقيقه شمارهاي ساعتهايمان آن قله ها را مي بينيم ، گاهي تمام حضورمان را در يک تنفس جلوه مي دهيم و سعي مي کنيم مسکوت ترين باشيم ، زمان ، واقعه اي تکرار ناشدنيست ، گذشت يک لحظه شايد فاجعه اي باشد يا گذري باشد ازيک فاجعه ... به هر صورت ، قاعده بازيهميشه به موازات قانون انتخاب طبيعي پيش مي رفته ، برترها مي مانند و ناتوانها محکوم به نابوديند ، به نظر آن سلولهاي خاکستري رنگ مغز تفاوت بنيادين بين جوامع را رقم زده ، من سياه آن يکي سفيد ، قرمز ، زرد ، کوتاه ، بزرگ و ... شده اند و بر وزن سياستهاي اعمال کرده اشان برداشت کرده اند ، سالها بايد بگذرد تا حجم کلاهي را که بالاي سرشان است تشخيص بدهند ، اما هر چه هست ، سنگيني اين حجم نسبت عکس دارد بر وزن سلولهاي خاکستري مغز ...
کودک درونمان را مي کشيم ، با تمام تمناهايش ، مي رويم و از تمام ذوق ها، آرزوها و احساساتمان پله هاي نامطمئن مي سازيم ، از رويشان مي گذريم تا به آن سو برويم ، آن طرف اما نمي دانيم چه به انتظارمان نشسته است ، شايد اما وهم ندانستن بهترين بهانه تجربه کردنش باشد...
مي روي به آن سمتي که پر از ناشناخته هاست ، کشف کردن شايد بهتر ازتجربه مکرر يک واقعه تکراريست و هرچند اگر نامعمول و حتي نامعلوم باشد ، گاهي توهم يک هواي سرد تو را از زمستاني ترين روزها به وراي شهر تبرک خورشيد مي کشاند تاکور سوي گرمايي را بجويي و به سويش بخزي ، و اين ، لاجرم تلاشي مي شود براي کشف افشانه هاي گرم شعله هاي آتشين خورشيد ، حال اما در ابتداي بهار طبيعت روزگار من چنان شبيه به اين مثال شده است که مي توانم به اطمينان بگويم براي يافتن ردپاي خورشيد به هرجايي سرک مي کشم ، بي شرم و بي هيچ خجالتي، به آستانه هر دري رسيدم مي گشايمش تا بلکه به اندرونيش ، چيزي ، نوري ، طلسم شکني يا هر آنچه شبيه اينهاست بيابم ، آري ، مي روم ، به کشف ناشناخته هاي ناديده ... ما گاهي به فراخور دقيقه شمارهاي ساعتهايمان آن قله ها را مي بينيم ، گاهي تمام حضورمان را در يک تنفس جلوه مي دهيم و سعي مي کنيم مسکوت ترين باشيم ، زمان ، واقعه اي تکرار ناشدنيست ، گذشت يک لحظه شايد فاجعه اي باشد يا گذري باشد ازيک فاجعه ... به هر صورت ، قاعده بازيهميشه به موازات قانون انتخاب طبيعي پيش مي رفته ، برترها مي مانند و ناتوانها محکوم به نابوديند ، به نظر آن سلولهاي خاکستري رنگ مغز تفاوت بنيادين بين جوامع را رقم زده ، من سياه آن يکي سفيد ، قرمز ، زرد ، کوتاه ، بزرگ و ... شده اند و بر وزن سياستهاي اعمال کرده اشان برداشت کرده اند ، سالها بايد بگذرد تا حجم کلاهي را که بالاي سرشان است تشخيص بدهند ، اما هر چه هست ، سنگيني اين حجم نسبت عکس دارد بر وزن سلولهاي خاکستري مغز ...
0 نظر:
Post a Comment
<< خانه