Tuesday, May 22, 2007

یه سلام

به باورم نشسته که ديگر هيچ راهي به آن دورهاي ناپيدا نمانده است. و اگر هزاران فرسخ ديگر نيز راه را بپيمايم باز فاصله اي هست بين دست من و تو ...
دست هايي که روزي فقط مال من بود اينک گرمايش را به کدام سرماي دست مي رساند؟ ، اما زيبايي اين قصه مي داني چيست، اينکه دستان يخ زده ام ديگر هيچ گاه حرم گرمايي را بعد از تو تجربه نکرد ، من نخواستم و ديگر نخواهم ، هيچ گاه ... مي فهمي؟
چقدر دايه داري آن نگاه دور را بايد کنم ، عزيزکم ، باز نيز عطش به اين تشنه کام روي آورده است، عطشم را مي داني ، مي فهمم. چگونه روا داشتي ، گاهي فکر مي کنم آنقدر ها هم سنگدل نيستي، به آن چشمان زيبا نمي آمد که اينقدر از سنگ باشد ... ، گاهي خودم را گول مي زنم که تو مهرباني ، و اينها همه از لطفت است به من ، آن شب در خواب هم ديدم ، بسيار مهربان بودي ، مهربان ترين مهربانان، با آن لباس بلند و سفيدت که همان سپيد بختي قلب مهربانت بود ،
"تو را من چشم در راهم ... "
دلم هوايت را کرده ... هواي هوايت را دارم ، به کدامين لحظه بايد که تو بيايي ، تا به کجا ؟
به چه مي انديشي ؟ اي باور خاموش من ، مي داني همچو يک آتش فشان خاموشي که مذابهاي سرخ رنگت در قلب من است و هر لحظه احتمال فوران داري ، گاهي به لرزه در مي آوري تنم را ، تنم را بگو که اين مذابها به آتشش مي زنند روزي ... واقعا تا به کجا ؟ ... کي؟ براي چه ؟ پر از سوالم ، بي پاسخ ترين آدمهايي ... مهربان خودخواه من ... کوششم، تلاش بي پايان براي تصاحب مهربانيت تا به کي ادامه خواهد داشت، به کدام سو بروم ، کجاي اين شهر تاريک مي شود نشاني از تو يافت ... نهايت مهربانيست چشمانت، روزي تو را خواهم ديد ، مهرباني را لمس خواهم کرد ، ...