جادوگر
ساحت مقدس دستانت را طلب کرده ام ، با آن گرماي دست نيافتني اي که دور مانده ام از آن، دور شده ام ، از همه چيز ، از تو که همه چيزي ، از نگاه تو که نهايت چيزهاست .
سهم من از اين تکرارهاي بي حد و مرز چيست ؟ مي داني، مثل تنفسي ، مي آيي و مي روي ، و وجودت لزوم لاجرم زندگيست ، هميشه تازه اي ، گرچه ياوري ديرينه اي ... هيچ ازتکرارت سير نمي شوم همچو نفسي ، جاني ...
بي مرز خواستن ، و جاري شدن در اين خواستن ... راستي يک سوال براستي عشق چيست؟ چرا مي آيد؟
ميداني مي شود، در پي معنا و مفهوم نبود ، بي ريا تقديم کرد ... تو بر آن باش که ما اصلا معناي آنرا نمي دانيم ... اما سالهاست در غريبي يک نگاه سوداگري مي کنيم ... مانده ايم ... خواسته ايم ، و اين چنين جاودانه ، حٌب نگارين لعبتي را بردوش مي بريم ... اي فروغ جاودان شعله خورشيد رخ کِي بر ما مي گشايي ؟ به اندروني قلبمان جا خشک کرده اي ، محرم بيت مژگانت کِي مي شويم؟
هي ... زندگي دارد بر شاخ منطق مي گذرد ... همه چيز همان گونه ايست که بايد باشد ، به غير از تکه هاي پازل يک قلب که سالهاپيش پس از تکميل شدن به دست پر مهرت ، به اندک زماني بهم ريخت ، و هيچ گاه ديگر قلب نشد ، به تکه ابري باراني و خيس و داغان بود و به ياد ، يادي خشک و سوزان ...
و همه اين سالها خاطره اي از آن دست که قلب را ساخت ، سبب زنده ماندن تک تک سلولهاي اين دل شده است ، مي داني همچو يک بناي قديمي ويران شده مي ماند که نشان از هويت يک سرزمين دارد، و اين قلب هم هويت من است ، اي تو مالک ملک دل اين نشان از تو دارد ، که تمدن عشق را به تارک اين بي دل آوردي ...
حال خود بگو چگونه بتوانم ، ميراث قشنگ آن تيزي نگاه را بگذارم که دگران به يغما ببرند. نه ، به قولي گذشتن نتوانم ...
به ياد ما افتاده اي ؟ ... جوياي حالمان شده اي ... ما قلندران شبهاي بي کسي به کشيدن دست نوازش برسر عادت نکرده ايم ... البته شايد خانه به دوشي ست و نداشتن غم سيلاب ، اما دستت را مي بوسم که دست کشيدي به محبت بر سر ما ... اي حضورسبزتو نويد ترنم بهشت ، من به آن خو کرده ام که رنج را بايد برد ...
ما حامل دردهاي زاده نشده يک تمناي کهنه ايم ... که به ما معني داده ، گرچه بر حسب مفاهيم اين مردمان ، اکنون اين تمنا بسيار بي معنا جاريست ، اما اين دوست داشتن را چه به منطق و علم و خطکه نه در زيرستون هاي کاخ عقل ردا پهن کرده ، که سرايش ، سراي دل است .
دلتنگيست و تنهايي و اينها وقتي با بي خبري همراه شوند ، معجوني پديد خواهد آمد که تمام سلولهاي مرا به وهمستان يادت مي برد ... دياري که نه اين سويش پيداست نه آن سويش .
آري ، بوي تو جاريست ، همه جا عطر شباهنگ خاطره سبزت ، که به همراه ياد آن کمان ابرو و آن زيبايي خيره کننده تيزي چشمان مي آيند و مرا تسخير مي کنند ، نه هم اکتفاء به اين تسخير که مرا جادو مي کند ، براستي تو ساحر نيستي ؟ همه قرائن و علائم بر صحت افسونگري تو حکايت دارند ، اگر خودم به چشم نديده بودمت ، بي شک هميشه تو را جادوگري فراانساني مي دانستم .همه به عشق جادوگري به جادو مي روند ، ما در خيال جادوگر مانديم ...
سهم من از اين تکرارهاي بي حد و مرز چيست ؟ مي داني، مثل تنفسي ، مي آيي و مي روي ، و وجودت لزوم لاجرم زندگيست ، هميشه تازه اي ، گرچه ياوري ديرينه اي ... هيچ ازتکرارت سير نمي شوم همچو نفسي ، جاني ...
بي مرز خواستن ، و جاري شدن در اين خواستن ... راستي يک سوال براستي عشق چيست؟ چرا مي آيد؟
ميداني مي شود، در پي معنا و مفهوم نبود ، بي ريا تقديم کرد ... تو بر آن باش که ما اصلا معناي آنرا نمي دانيم ... اما سالهاست در غريبي يک نگاه سوداگري مي کنيم ... مانده ايم ... خواسته ايم ، و اين چنين جاودانه ، حٌب نگارين لعبتي را بردوش مي بريم ... اي فروغ جاودان شعله خورشيد رخ کِي بر ما مي گشايي ؟ به اندروني قلبمان جا خشک کرده اي ، محرم بيت مژگانت کِي مي شويم؟
هي ... زندگي دارد بر شاخ منطق مي گذرد ... همه چيز همان گونه ايست که بايد باشد ، به غير از تکه هاي پازل يک قلب که سالهاپيش پس از تکميل شدن به دست پر مهرت ، به اندک زماني بهم ريخت ، و هيچ گاه ديگر قلب نشد ، به تکه ابري باراني و خيس و داغان بود و به ياد ، يادي خشک و سوزان ...
و همه اين سالها خاطره اي از آن دست که قلب را ساخت ، سبب زنده ماندن تک تک سلولهاي اين دل شده است ، مي داني همچو يک بناي قديمي ويران شده مي ماند که نشان از هويت يک سرزمين دارد، و اين قلب هم هويت من است ، اي تو مالک ملک دل اين نشان از تو دارد ، که تمدن عشق را به تارک اين بي دل آوردي ...
حال خود بگو چگونه بتوانم ، ميراث قشنگ آن تيزي نگاه را بگذارم که دگران به يغما ببرند. نه ، به قولي گذشتن نتوانم ...
به ياد ما افتاده اي ؟ ... جوياي حالمان شده اي ... ما قلندران شبهاي بي کسي به کشيدن دست نوازش برسر عادت نکرده ايم ... البته شايد خانه به دوشي ست و نداشتن غم سيلاب ، اما دستت را مي بوسم که دست کشيدي به محبت بر سر ما ... اي حضورسبزتو نويد ترنم بهشت ، من به آن خو کرده ام که رنج را بايد برد ...
ما حامل دردهاي زاده نشده يک تمناي کهنه ايم ... که به ما معني داده ، گرچه بر حسب مفاهيم اين مردمان ، اکنون اين تمنا بسيار بي معنا جاريست ، اما اين دوست داشتن را چه به منطق و علم و خطکه نه در زيرستون هاي کاخ عقل ردا پهن کرده ، که سرايش ، سراي دل است .
دلتنگيست و تنهايي و اينها وقتي با بي خبري همراه شوند ، معجوني پديد خواهد آمد که تمام سلولهاي مرا به وهمستان يادت مي برد ... دياري که نه اين سويش پيداست نه آن سويش .
آري ، بوي تو جاريست ، همه جا عطر شباهنگ خاطره سبزت ، که به همراه ياد آن کمان ابرو و آن زيبايي خيره کننده تيزي چشمان مي آيند و مرا تسخير مي کنند ، نه هم اکتفاء به اين تسخير که مرا جادو مي کند ، براستي تو ساحر نيستي ؟ همه قرائن و علائم بر صحت افسونگري تو حکايت دارند ، اگر خودم به چشم نديده بودمت ، بي شک هميشه تو را جادوگري فراانساني مي دانستم .همه به عشق جادوگري به جادو مي روند ، ما در خيال جادوگر مانديم ...
0 نظر:
Post a Comment
<< خانه