...
براي آمدنت شمع روشن مي کنم ،
صبح پاک من ، صاحبدل من ...
حافظ گفت : "صاحبدلان خدا را "
اي تو "راز پنهان" من
همان صاحبدلان مايي ...
***
کاشانه ديگر آيينه دار غم هاي نمناک نيست ...
****
آيينه ها زير خم ابرويت مي شکنند ،
آيينه داري تا به کي ؟
منم سائل درگاه رخت
مسکين نگاهي
آرزويي نداري ؟
صبح پاک من ، صاحبدل من ...
حافظ گفت : "صاحبدلان خدا را "
اي تو "راز پنهان" من
همان صاحبدلان مايي ...
***
کاشانه ديگر آيينه دار غم هاي نمناک نيست ...
****
آيينه ها زير خم ابرويت مي شکنند ،
آيينه داري تا به کي ؟
منم سائل درگاه رخت
مسکين نگاهي
آرزويي نداري ؟
***
اميدي به رازهاي نگفته ام داشته باشم ؟ کجاي آن دورهاي سياهي که هيچ اميدي بر برگشت آن تيزي چشمان نيست ... کاش ها هجوم آورده اند ...
بودي ، مي ماندي ، بودم ، مي ماندنم ...
مي داني حالا چه شده ؟
رفتي ، نماندي ، ماندم ، قسم خوردم، مردم ...
اميد ديداري نيست
در پس پنجره هاي بسته آرزو
صحنه يادمان راخاموش کنيم
گاه حتي لحظه هامان را برافروزيم
کوچک و بيصدا و پير گشته است اين شمع بي حضور مهربان تو
روايت اين روزها
بسيار جانکاه است ديگر
شوق ها ، احساس ها ، همه چيز کم شده
همه رنگ باخته و پير
جز يک طپش که سالهاست ماندگار توست ...
و آه سرمايه من همين است ...
اميدي به رازهاي نگفته ام داشته باشم ؟ کجاي آن دورهاي سياهي که هيچ اميدي بر برگشت آن تيزي چشمان نيست ... کاش ها هجوم آورده اند ...
بودي ، مي ماندي ، بودم ، مي ماندنم ...
مي داني حالا چه شده ؟
رفتي ، نماندي ، ماندم ، قسم خوردم، مردم ...
اميد ديداري نيست
در پس پنجره هاي بسته آرزو
صحنه يادمان راخاموش کنيم
گاه حتي لحظه هامان را برافروزيم
کوچک و بيصدا و پير گشته است اين شمع بي حضور مهربان تو
روايت اين روزها
بسيار جانکاه است ديگر
شوق ها ، احساس ها ، همه چيز کم شده
همه رنگ باخته و پير
جز يک طپش که سالهاست ماندگار توست ...
و آه سرمايه من همين است ...
0 نظر:
Post a Comment
<< خانه