مردن من
سلام ...
کجاي آن دورهاي دوري ؟ کجايي باز احساس آوارگي اين دل ويران را به آتش کشيد ، مي فهمي ، آتش زده ات هستم . به کبريت منطقت دل پر احساسم را سوختي و اينک اين دلسوخته را هيچ جيزتو پناهي نيست، امنيت مقدس يک احساس که هيچ گاه ويران نمي شوي .
نامه هايم را مي خواني ؟ ، کودک آواره تو ديگر ، آن دورها را هيچ نمي فهمد ، بهار است ، به همه آنجاها مي روند که سبزند، اما درد آمده است ، درد هيچ نمي شناسد، درد است ، يک درد مطلق ، اينجا خيلي چيزها عوض شده ، جز حال و هواي نمناک قلبم ، قيمت نگاهت چند است ؟ يعني دوباره باز مي بينمت ؟ راست مي گويند ، خدا يکي و عشق هم يکي ، ديدي 10 روز نکشيده باز سفره چشمانم نمناک طپش تو شد ... عزيز غريبم محال ، عشق بود . اما تو به من فهماندي عشق مي تواند فراتر ازهمه چيز باشد ، فراتر از هر روز ديدن ، يا شنيدن ، فراتر از با هم بودن و حتي فراي مرزهاي دوست داشتن ، تو عشقي ، عشق پاک من ، يکتاي سرزمين دل بي آلايش يک مرد شده اي ...
مي داني بزرگترين معامله دنيا چيست ؟ همه عالم را مي دهم ، تا يکبار تو را ببينم ... نگو محال است که عشق مرز ندارد ،
فداي چشمانت ، روزگارت چطور است ، خوبي ؟ (باشه اشک نمي ريزم) ، خوبي؟ همه چيز خوبه ؟ نگذاري سختي ها آرامشت را بگيرند، لبانت را آرزومندم که هر لحظه خندان باشد ، غم ها مال من ، دلت هميشه آرام باشد ، بي قراريهاي گاه و بي گاه مال من ، چشمان دلربايت هميشه شيدا باشد ، قطره هاي اشک مال من ، دلت هميشه شاد باشد، دلتنگي هاي بي پايان مال من ، اين ها همه باشد ، فقط بگذار پاکِ پاکِ پاک عاشقت باشم . اي زمستاني من ، بهارها مال تو گرماي شرجي هاي بد مال من . فدايت ، فداي آن همه روياهاي پاکت ، فدايت ، فداي آن سرانگشتان نازت ، گرماي دستانت را خواب مي بينم گاهي ، صبح که بيدار مي شوم دستان خاليم را لرزان مي بينم گاهي ... پير شده ام ؟ پير عشقت شوم چه باک ؟ راز مگوي مني تو... راز زيباي من تا ابد دوستت دارم ، روز و ماهت پاک ، سالت پربار باد ، برايت که مي نويسم آرام مي شوم ، آرام . حس مي کنم به مرگ راهي نمانده، دلم تنگ نيست که دوباره ديدنت عقده شد برايم ، دلم مي سوزد که اگر رفتم ، شايد ناراحت بشوي ... شايد دلت بسود که "او" مرد ... پس چه بهتر که بي خبر روم ، تو شاد باشي ، من بميرم ... يعني تو به گورم سر خواهي زد؟ قول مي دهم اگر آمدي هيچ نگويم ، ساکتِ ساکت باشم ، نه مثل آن وقت ها که از ديدنت هل مي شدم و فقط حرفهاي بي ربط مي گفتم تا دلت را بشکنم و از خودم بيزارت کنم ...باشه ؟ ساکتّ ساکت ... مطمئن باش اگر آمدي مي بينمت ... آن وقت مي گويند ، عاشقت مرد... تو ديگر شايد راحت شوي ... فقط يک چيز را بدان من دلم را تا هميشه پيش تو گذارده ام ، به وقت آمدنت مي خواهم آنجا ديگر ، بي هيچ پرده اي ، بي هيچ قانوني ، بي هيچ ريايي تو را ببينم ، با اين اميد خواهم رفت ، و به انتظارت خواهم ماند . تاآخر دنيا ...
متعلق به تو بود ، فقط تو ...براي آخرتم نه بهشت را مي خواهم نه هيچ چيز ديگر را ، فقط تو ، ... تو باشي و ديگر هيچ نباشد، تو باشي ديگر هيچ نباشد ...
کجاي آن دورهاي دوري ؟ کجايي باز احساس آوارگي اين دل ويران را به آتش کشيد ، مي فهمي ، آتش زده ات هستم . به کبريت منطقت دل پر احساسم را سوختي و اينک اين دلسوخته را هيچ جيزتو پناهي نيست، امنيت مقدس يک احساس که هيچ گاه ويران نمي شوي .
نامه هايم را مي خواني ؟ ، کودک آواره تو ديگر ، آن دورها را هيچ نمي فهمد ، بهار است ، به همه آنجاها مي روند که سبزند، اما درد آمده است ، درد هيچ نمي شناسد، درد است ، يک درد مطلق ، اينجا خيلي چيزها عوض شده ، جز حال و هواي نمناک قلبم ، قيمت نگاهت چند است ؟ يعني دوباره باز مي بينمت ؟ راست مي گويند ، خدا يکي و عشق هم يکي ، ديدي 10 روز نکشيده باز سفره چشمانم نمناک طپش تو شد ... عزيز غريبم محال ، عشق بود . اما تو به من فهماندي عشق مي تواند فراتر ازهمه چيز باشد ، فراتر از هر روز ديدن ، يا شنيدن ، فراتر از با هم بودن و حتي فراي مرزهاي دوست داشتن ، تو عشقي ، عشق پاک من ، يکتاي سرزمين دل بي آلايش يک مرد شده اي ...
مي داني بزرگترين معامله دنيا چيست ؟ همه عالم را مي دهم ، تا يکبار تو را ببينم ... نگو محال است که عشق مرز ندارد ،
فداي چشمانت ، روزگارت چطور است ، خوبي ؟ (باشه اشک نمي ريزم) ، خوبي؟ همه چيز خوبه ؟ نگذاري سختي ها آرامشت را بگيرند، لبانت را آرزومندم که هر لحظه خندان باشد ، غم ها مال من ، دلت هميشه آرام باشد ، بي قراريهاي گاه و بي گاه مال من ، چشمان دلربايت هميشه شيدا باشد ، قطره هاي اشک مال من ، دلت هميشه شاد باشد، دلتنگي هاي بي پايان مال من ، اين ها همه باشد ، فقط بگذار پاکِ پاکِ پاک عاشقت باشم . اي زمستاني من ، بهارها مال تو گرماي شرجي هاي بد مال من . فدايت ، فداي آن همه روياهاي پاکت ، فدايت ، فداي آن سرانگشتان نازت ، گرماي دستانت را خواب مي بينم گاهي ، صبح که بيدار مي شوم دستان خاليم را لرزان مي بينم گاهي ... پير شده ام ؟ پير عشقت شوم چه باک ؟ راز مگوي مني تو... راز زيباي من تا ابد دوستت دارم ، روز و ماهت پاک ، سالت پربار باد ، برايت که مي نويسم آرام مي شوم ، آرام . حس مي کنم به مرگ راهي نمانده، دلم تنگ نيست که دوباره ديدنت عقده شد برايم ، دلم مي سوزد که اگر رفتم ، شايد ناراحت بشوي ... شايد دلت بسود که "او" مرد ... پس چه بهتر که بي خبر روم ، تو شاد باشي ، من بميرم ... يعني تو به گورم سر خواهي زد؟ قول مي دهم اگر آمدي هيچ نگويم ، ساکتِ ساکت باشم ، نه مثل آن وقت ها که از ديدنت هل مي شدم و فقط حرفهاي بي ربط مي گفتم تا دلت را بشکنم و از خودم بيزارت کنم ...باشه ؟ ساکتّ ساکت ... مطمئن باش اگر آمدي مي بينمت ... آن وقت مي گويند ، عاشقت مرد... تو ديگر شايد راحت شوي ... فقط يک چيز را بدان من دلم را تا هميشه پيش تو گذارده ام ، به وقت آمدنت مي خواهم آنجا ديگر ، بي هيچ پرده اي ، بي هيچ قانوني ، بي هيچ ريايي تو را ببينم ، با اين اميد خواهم رفت ، و به انتظارت خواهم ماند . تاآخر دنيا ...
متعلق به تو بود ، فقط تو ...براي آخرتم نه بهشت را مي خواهم نه هيچ چيز ديگر را ، فقط تو ، ... تو باشي و ديگر هيچ نباشد، تو باشي ديگر هيچ نباشد ...
0 نظر:
Post a Comment
<< خانه