درد
تازگيها سراغي نمي گيري نمي پرسي ، نمي آيي ...
رويايمان بودي ، شکستي ، همه چيز را ، مي داني من ديگر سيب را خورده ام ، و ديگر لرزي ندارم ، نهايشت همين است ... يا بدتر از اينها هم هست ؟ بهشت را از من گرفتي و چنين دچار دوزخم کرده اي ، اينک در اين عالم بي تويي ... مي داني گاهي تصورت هم برايم سخت است ، عزيزک مآورايي من ... نمي دانم چيست ، آن عالم با تو بودن ، مي داني شده است داستان آن مرد که روزي از موسي طلب کرد که خدا را ببيند ، و آن بلا سرش آمد ... شايد آن عالم با تو بودن نيز آن قدر، در گستره چشم من نبود که خدا نصيبم نکرد ... راستي يک سوال ، من متعلق به توأم ... تو هم نصيب من شدي يا نه ... !!! يک جايي هست آن گوشه بالاي ضريح امام حسين ، يک سنگ سياه که مي گويند اگر يک نمازآنجا بخواني ، بعد از آن هر حاجتي کني، برآورده مي شود، رفتم ، نماز خواندم ، مي داني چه خواستم ؟ عشق را از خدا خواستم ... فقط همين. و شايد اشتباه کردم ، حضورت را نخواستم ، حال بگو عشقت از آن من شد يا نه ؟ ...
عشق افلاطوني من ، هميشه به يادت هستم ، هر لحظه و هر ثانيه ، به هر کجا که باشم ، صبح در مني، روز با مني ، شب هم ... هميشه و هميشه ، لبريز از تو هستم ... کاش دنيايم را مي دادم تا ببينمت ، کاش حتي صدايت را ... اي صبح پاک فرح بخش ، کجايي ... مي بيني دارد پنج سال ميشود، پنج سال ، ... فداي نگاهت اوقات چه سان است ؟ ، دعايت مي کنم ... مي داني يادم هست يکبار قولت دادم ، سر هر سجاده دعايم باشي ، هنوز هم هستي ... هنوز هم ... يادت هست گفتيم هر شب 110 بار يا علي بگوئيم من هنوز هم ميگويم ، جاي خودم و جاي تو ... با تو حرف مي زنم ، مي گويم آسوده بخواب ، من به جاي تو مي گويم ... من به جاي تو... پيش مرگت دلش تنگ شده ، مثل هميشه ، داروي من ... شفاي بيمارت يک لبخند ، يک کلام ، يک نگاه ، اينها ديگر هيچ گاه نمي آيند؟ وحشتناک است ، حتي تخيلش ، سخت است ، سخت . درد دارم ، به اندازه دنيا ..درد مي آيد ، نيستي ، درد ميآيد ، نيستي ، نيستي ... .
رويايمان بودي ، شکستي ، همه چيز را ، مي داني من ديگر سيب را خورده ام ، و ديگر لرزي ندارم ، نهايشت همين است ... يا بدتر از اينها هم هست ؟ بهشت را از من گرفتي و چنين دچار دوزخم کرده اي ، اينک در اين عالم بي تويي ... مي داني گاهي تصورت هم برايم سخت است ، عزيزک مآورايي من ... نمي دانم چيست ، آن عالم با تو بودن ، مي داني شده است داستان آن مرد که روزي از موسي طلب کرد که خدا را ببيند ، و آن بلا سرش آمد ... شايد آن عالم با تو بودن نيز آن قدر، در گستره چشم من نبود که خدا نصيبم نکرد ... راستي يک سوال ، من متعلق به توأم ... تو هم نصيب من شدي يا نه ... !!! يک جايي هست آن گوشه بالاي ضريح امام حسين ، يک سنگ سياه که مي گويند اگر يک نمازآنجا بخواني ، بعد از آن هر حاجتي کني، برآورده مي شود، رفتم ، نماز خواندم ، مي داني چه خواستم ؟ عشق را از خدا خواستم ... فقط همين. و شايد اشتباه کردم ، حضورت را نخواستم ، حال بگو عشقت از آن من شد يا نه ؟ ...
عشق افلاطوني من ، هميشه به يادت هستم ، هر لحظه و هر ثانيه ، به هر کجا که باشم ، صبح در مني، روز با مني ، شب هم ... هميشه و هميشه ، لبريز از تو هستم ... کاش دنيايم را مي دادم تا ببينمت ، کاش حتي صدايت را ... اي صبح پاک فرح بخش ، کجايي ... مي بيني دارد پنج سال ميشود، پنج سال ، ... فداي نگاهت اوقات چه سان است ؟ ، دعايت مي کنم ... مي داني يادم هست يکبار قولت دادم ، سر هر سجاده دعايم باشي ، هنوز هم هستي ... هنوز هم ... يادت هست گفتيم هر شب 110 بار يا علي بگوئيم من هنوز هم ميگويم ، جاي خودم و جاي تو ... با تو حرف مي زنم ، مي گويم آسوده بخواب ، من به جاي تو مي گويم ... من به جاي تو... پيش مرگت دلش تنگ شده ، مثل هميشه ، داروي من ... شفاي بيمارت يک لبخند ، يک کلام ، يک نگاه ، اينها ديگر هيچ گاه نمي آيند؟ وحشتناک است ، حتي تخيلش ، سخت است ، سخت . درد دارم ، به اندازه دنيا ..درد مي آيد ، نيستي ، درد ميآيد ، نيستي ، نيستي ... .
0 نظر:
Post a Comment
<< خانه