شک
غمي کهنه تاول زده در روح پرعصيان من ، درد تمام زواياي ذرات مرا گرفته ، غمگين و سرد مثل تابوت ... مجسمه مي داني چرا مجسمه است ، شايد چون روح ندارد ، شايد چون حتي فکر که نماد بودن انسان است ، را ندارد... حال که اين چنين همه چيزهايم مثل مجسمه شده است ، و بر طبق شواهدوقرائن حال و هواي آنرا دارم، فکر مي کنم مجسمه هم فکر مي کند ... چقدر هم ، به همه چيز ، به تو که همه چيزي ، شايد بخواهي بگويي ، "اما من نمي خواهم مجسمه به من فکر کند " اما خودت خوب مي داني ، تو مرا اين چنين خواستي ، نشسته در گوشه اي دور ، به تو بينديشم .
تمام حرارتم را جايي حول تو جا گذارده ام ، مي داني در صنعت (که کم کم دارد حرفه من مي شود) براي سرد يا گرم کردن مواد ، از تبادل حرارتي استفاده مي کنند، به چيزي بخار مي زنيم تا گرم شودو به چيز ديگر آب سرد تا خنک شود ... من حرارتم را به تو بخشيدم تا ، تا ابد گرم باشي، و خودم سرد شدم ، يخ زدم و اينک اين چنين بي روح شده ام .
تازگيها به هيچ چيز حسي نداردم ، شايد گذرا باشد ، اما به قولي هيچ چيز ديگر دمم را نمي گيرد ، همه چيز از تجربه اي دور معنا مي گيرد، طبيعت ، کار ، روزمرگي ، تفريح، هيجان ، باران و ... همه طعمي چشيده اند که مرا تا تو مي برند ، و وقتي حضورت نيست به جمود مي رسند، نابود مي شوند... و احساس رخت بر مي بندد ، تنهايي حاکم مطلق سرزمين دل مي شود ، ... و اين چنين يخ مي زنم ...
گاهي وقتها که به خودم مي آيم ، از تصور اينکه تو اينک گرمي ، خرسند مي شوم. حجم کوچک قفس عشقي آتشين که مرا چون يک مرد افيوني به خويش معتاد کرده و فرصت نمي دهد ، حتي به هيچ چيز ديگر به جز دوايم بينديشم ، و عجب نوشدارويي تو ... که نه قبل و مي دانم نه هم بعد از مرگ سهراب مي آيي ... اما باز هم مي پرستمت ، که عشق را هيچ منطق نيست ... دادن است و بستاندني نيست ...
چطور مي گذرد؟ ... اي نور زندگيم ، زندگيت پرنور باد ... من شايد به گمان خودم دارد زندگي مي کنم ، شادم، مي خندم ، مي گويم ، مي تازم، مي روم، مي آيم ولي هميشه چيزي يک جايي هست ، که خاطرش درخاطرم باشد، آري روز و شب هايم را به موازات يک رنج دائمي طي مي کنم ... رنج رفتن تو ... مي شود راحت با يک بيان از بارش کاست؟ تقدير، قسمت ، يا هزار واژه مزخرف ديگر ... اما اينها هيچ پاسخي ندارند که به آن دلي که تا ابد ماندگار تو شد، بدهند، هيچ ندارند ...
گويي پاره اي از جانم شده اي ، پاره اي بسيار دوست داشتني تر ، عزيزتر ...
تو به من شک کردي ، مي دانم ... آيا هنوز هم به عشقم شک دارد؟ ... تو به خدا شک کردي... بالفرض محال من سايبانت نمي توانستم باشم ! خدا که مي توانست سايبانمان باشد ، ... بگذريم زخمها را سرجايشان بگذاريم ، ولي اين زخم بر پيکر من مي ماند ، تو به من شک کردي ...
تمام حرارتم را جايي حول تو جا گذارده ام ، مي داني در صنعت (که کم کم دارد حرفه من مي شود) براي سرد يا گرم کردن مواد ، از تبادل حرارتي استفاده مي کنند، به چيزي بخار مي زنيم تا گرم شودو به چيز ديگر آب سرد تا خنک شود ... من حرارتم را به تو بخشيدم تا ، تا ابد گرم باشي، و خودم سرد شدم ، يخ زدم و اينک اين چنين بي روح شده ام .
تازگيها به هيچ چيز حسي نداردم ، شايد گذرا باشد ، اما به قولي هيچ چيز ديگر دمم را نمي گيرد ، همه چيز از تجربه اي دور معنا مي گيرد، طبيعت ، کار ، روزمرگي ، تفريح، هيجان ، باران و ... همه طعمي چشيده اند که مرا تا تو مي برند ، و وقتي حضورت نيست به جمود مي رسند، نابود مي شوند... و احساس رخت بر مي بندد ، تنهايي حاکم مطلق سرزمين دل مي شود ، ... و اين چنين يخ مي زنم ...
گاهي وقتها که به خودم مي آيم ، از تصور اينکه تو اينک گرمي ، خرسند مي شوم. حجم کوچک قفس عشقي آتشين که مرا چون يک مرد افيوني به خويش معتاد کرده و فرصت نمي دهد ، حتي به هيچ چيز ديگر به جز دوايم بينديشم ، و عجب نوشدارويي تو ... که نه قبل و مي دانم نه هم بعد از مرگ سهراب مي آيي ... اما باز هم مي پرستمت ، که عشق را هيچ منطق نيست ... دادن است و بستاندني نيست ...
چطور مي گذرد؟ ... اي نور زندگيم ، زندگيت پرنور باد ... من شايد به گمان خودم دارد زندگي مي کنم ، شادم، مي خندم ، مي گويم ، مي تازم، مي روم، مي آيم ولي هميشه چيزي يک جايي هست ، که خاطرش درخاطرم باشد، آري روز و شب هايم را به موازات يک رنج دائمي طي مي کنم ... رنج رفتن تو ... مي شود راحت با يک بيان از بارش کاست؟ تقدير، قسمت ، يا هزار واژه مزخرف ديگر ... اما اينها هيچ پاسخي ندارند که به آن دلي که تا ابد ماندگار تو شد، بدهند، هيچ ندارند ...
گويي پاره اي از جانم شده اي ، پاره اي بسيار دوست داشتني تر ، عزيزتر ...
تو به من شک کردي ، مي دانم ... آيا هنوز هم به عشقم شک دارد؟ ... تو به خدا شک کردي... بالفرض محال من سايبانت نمي توانستم باشم ! خدا که مي توانست سايبانمان باشد ، ... بگذريم زخمها را سرجايشان بگذاريم ، ولي اين زخم بر پيکر من مي ماند ، تو به من شک کردي ...
0 نظر:
Post a Comment
<< خانه